برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی
من از شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غم دیده حالش به شود.. دل بد مکن
این سر شوریده باز آید به سامان .. غم مخور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی
هر چه بود گذشت...
به گریه گفتمش آری...
ولی چه زود گذشت!
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی

Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
ندای کیست نا ندارد
جان میکند با غلغل خونواژهها
پخش میشود روی چهرهای زیبا
ندای چیست
گلویش دریدهاند
زل میزند توی چشمهای ما
ندای کیست به خاک و خونش کشیدهاند
سرد میکنند خون گرمش میان جنازهها
نگاه کیست
عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟
ندای زندگی بود
شد مرگ
ناگهان آمد از کجا؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی
هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو اين رسم رويا و گريه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای اين همه سال و ماه
چه میکردهای که هيچ خط و خبری حتی
از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی

Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
ندای کیست نا ندارد
جان میکند با غلغل خونواژهها
پخش میشود روی چهرهای زیبا
ندای چیست
گلویش دریدهاند
زل میزند توی چشمهای ما
ندای کیست به خاک و خونش کشیدهاند
سرد میکنند خون گرمش میان جنازهها
نگاه کیست
عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟
ندای زندگی بود
شد مرگ
ناگهان آمد از کجا؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی

Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
ندای کیست نا ندارد
جان میکند با غلغل خونواژهها
پخش میشود روی چهرهای زیبا
ندای چیست
گلویش دریدهاند
زل میزند توی چشمهای ما
ندای کیست به خاک و خونش کشیدهاند
سرد میکنند خون گرمش میان جنازهها
نگاه کیست
عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟
ندای زندگی بود
شد مرگ
ناگهان آمد از کجا؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی

Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim
ندای کیست نا ندارد
جان میکند با غلغل خونواژهها
پخش میشود روی چهرهای زیبا
ندای چیست
گلویش دریدهاند
زل میزند توی چشمهای ما
ندای کیست به خاک و خونش کشیدهاند
سرد میکنند خون گرمش میان جنازهها
نگاه کیست
عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟
ندای زندگی بود
شد مرگ
ناگهان آمد از کجا؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضوانی